از درد مگو رنج مبر جانم به سر آمد
این قافله عمر بسی زود به سر آمد
غم مخور شکوه مکن، دنیا گذران است
خنده بزن عشوه بکن یارت ز در آمد
بگشا دمی آغوش خوش زی و شاداب
بوسه بزن بر لب آن یارک نیسو که به بر آمد
چشمان سیه اش جام می و عشق
پای بکوب رقصی کن و نوش کان لب شکر آمد
آن یار هزاره خوب و پر لطف و محبت
دستی بزن شادی بکن که او خوش به بر آمد
این لخظه همین است که هاجر بسراید
از عشق بگو لطفی بکن یارت زدر آمد
+ نوشته شده توسط زکیه هاجر در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت
13:46 |

