تو را پیوسته می پویم
تو را چون جان خود دانم
ز عشقت زار و گریانم
ولی تو یار جانانم ،
دگر با من نمی خندی
دو چشمانم، نمی خوانی !
چه شد از من گریزانی؟
چه شد از من گریزانی ؟
ز عشق روی تو رنجور و نالانم
از این بی اعتنایی ها ،
چو مجنون در بیابانم !
چه شد از من گریزانی ؟
بیا که یار هم باشیم
دمی غمخوار هم باشیم
حدیث عشق و می گوییم
دمی با هم بیاساییم
چه شد از من گریزانی ؟
+ نوشته شده توسط زکیه هاجر در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386 و ساعت
13:32 |

