روزها رفتند و من جا مانده ام
کاروان رفت و من از پا مانده ام
های من در این شب تاریک و تار
چشم به راه صبح یلدا مانده ام
نیست کس؟ شمعی فروزد از برم؟
در هجوم این سیاهی،سخت من وا مانده ام
مادرم شمع وجودم، روشنایی کلبه ام
بودو رفت، بی چراغ و نور تنها مانده ام
+ نوشته شده توسط زکیه هاجر در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 و ساعت
13:12 |

