تبليغاتX
لاله ی آزاد

 

۱. نبوغ زمینه ای آماده برای شکیبایی است.   "بوفون"

 

۲. وجود نابغه، یک درصد الهام و نود و نه در صد تلاش درونی است.  "ادیسن"

 

۳. هنرراستین حافظه، هنر وقت است.   "سموییل جانسون"

 

۴. هر آدمی سازنده سرنوشت خویش است.  "سالسوت"

 

۵. هر آدمی خودرا کمتر از هر چیزی می شناسد، خودشناسی کاری بس دشوار است.  "سیرون"

 

۶. کار نیکو کردن از پر کردن است.  "امرسون"

 

۷. بگذارید هرکس به کاری بپردازد که آشنایی بیشتری با آن دارد. "پروپریتوس"

 

۸. انسانی که می کوشد کار های بسیاری را انجام دهد، غیر ممکن است خوب از عهده ی آنها بر آید."گزنفون"

 

۹. کار های بزرگ نه به اتکای قدرت، سرعت یا مهارت جسمانی، بلکه به اتکای نیروی شخصیت، اراده و قضاوت انجام می گیرد. "سیرون"

 

۱۰. اراده همان انسان است.  "ویلسن"

 

۱۱. خواندن برای مغز همچون ورزش برای بدن است.  "ر.استیل"

 

۱۲. تمرین انسان را به کمال می رساند. " ضرب المثل فرانسوی"

 

۱۳. فصا حت حقیقی، گفتن همان چیزیست که گفتنش ضرورت دارد، همین و بس! "لارو شفوکو"

 

۱۴. هر جا که اراده نیست راهی فراروی آدمی نیست. "برناردشاو"

 

۱۵. هیچ چیز دشوارتر از متوقع بودن از خویشتن نیست. " ناتوانمارکارنکو"

 

۱۶.کسانی می توانند غلبه کنند که معتقدند از عهده ی آن بر می ایند. "و.امرسون"

 

۱۷. بی اعتمادی به خویشتن علت بسیاری از ناکامی های ماست.    " بووی"

 

۱۸. گر چه جاه طلبی خود یک عیب است ولی  غالبا سرچشمه ی  فیضی بزرگ می شود. "ب.جانسن"

 

۱۹. معلومات ممکن است اهمیت داشته باشند، ولی کارهای انسان رنگ و جلای دیگر دارند و بسیاری ازمردم به جای آنکه بسنجند می بینند. " چتر فیلو"

 

۲۰. اگر ما آنقدر ضعیف باشیم که نتوانیم به هدفمان برسیم، باز آنقدر توان داریم که به بهترین وجه ممکن در راهش بکوشیم.    "رومن رولان"

             

+ نوشته شده توسط زکیه هاجر در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 و ساعت 13:55 |

رفته بودیم "دوناو" جایی سرسبز در کنار رودخانه ی دوناو که شاید به همین علت هم آن را به همین نام یاد می کنند . بعضی فامیل های افغانی معمولا دو روز آخر هفته شان را آنجا می گذرانند. مرد ها اکثرا فوتبال بازی می کنند و زنان با بچه های شان در گوشه ای دورتر دور هم نشسته و از گوشه و کنار قصه کرده و چای و کیک تازه نوش جان می کنند. البته من بیشتر به علت مصروفیت های درسی و گاهی هم کسالت و تنبلی از این گونه نشست ها محروم بوده ام. تا حال سه یا چهار بار بیشتر به آنجا نرفته ام. اما رفتن امروز، که از دیروز  با یکی از دوستان و خانواده ی برادرم برنامه ریزی کرده بودیم، با لذت خاصی همراه بود. هوا هم گرچند کمی گرم و آفتابی بود اما خیلی مطبوع تر از هروقتی می نمود. قرار ما ایستگاه مترو بود که از آنجا تا جایی که دور هم باید جمع می شدیم تقریبا بیست دقیقه ای باید پیاده می رفتیم. بنده که اکثرا با پیاده روی سخت آلرژی دارم ، از قضا اصلا متوجه این بیست دقیقه راه را نشدم. دست برادر زاده ی 4 ساله ام را گرفته و پا به پای دیگران که واگن بچه های شان را هل می دادند حرکت می کردم.

پارک بسیار قشنگ و رنگین می نمود. در هر گوشه ای چند نفر روی سبزی دور هم نشسته بودند که این منظره مرا به یاد روزهای دور وطن می انداخت که زیر سایه ی درختان پر بار، گرد هم نشسته و خامک دوزی می کردیم و گاهی هم غزل های محلی مان را زمزمه می کردیم. یادش به خیر آن روزگار دور و دلنشین.

در راه بر آن شدیم که فرصت را غنیمت شمرده و با هم در آن مناظر پر گل و قشنگ عکس یادگاری بگیریم. هر چند که سبزه و گل ها دستکاری شده اند و شکل و شمایل طبیعت حقیقی را ندارند. اما زیبایی شان را همچنان حفظ کرده اند و گاهی هم زیباتر می نمایند.

به جمع که نزدیک می شدیم تصمیم گرفتیم به گروپ بزرگتر بپیوندیم که با اکثر آنها آشنایی هم داشتیم. اینطوری قصه مان گرمتر می شد و ساعت تند تر حرکت می کرد! اما امروز اتفاق تازه ای افتاد. متوجه دختران نو نهال شدیم که از نشستن و قصه های تقریبا تکراری مادران شان خسته شده و به ورزش و سرگرمی های دیگری روی أورده بودند. یکی ازدوستانم که زنی خوشرو، فعال و شادابی است با وجود داشتن دوتا بچه خردسالش پیشنهاد کرد که ما هم به آنها بپیوندیم. من هم که تقریبا قصه ای برای گفتن درآن مجلس زنانه نداشتم با خوشحالی تمام پشنهاد اش را قبول کرده و مشغول والیبال بازی کردن شدیم. البته باید اقرار کنم که در حقی دخترا ن نونهال کمی بی انصافی کرده توپ بازی شان را صاحب شدیم...ابتدا سه نفر بودیم...اما بعد از چند دقیقه به چند نفر دیگر که هنوز مسولیت بچه ی کوچک به گردن شان نیفتاده است و خودرا کمی آزاد تر از دیگران احساس می کنند، نیز انگیزه ی سرگرمی ایجاد شده و به جمع ما بازیکنان والیبال پیوستند...آفتاب می تابید و ما با هر پرتاب توپ گرمتر می شدیم...تقریبا هیچکدام ما از والیبال و قوانین آن سر در نمیاوردیم، تا جایی که سردی بازی را به گردن توپ بیچاره می انداختیم که گاهی سبک، گاهی سنگین و گاهی هم خیلی سفت می نمود! اما همین که ما این جسارت و جرات را به خود راه داده و از نشستن به حرکت در آمده و این دورهم نشستن را با کمی ورزش و تحرک تغییر داده بودیم، کلی در حق خودمان لطف کرده بودیم!! بازی ما یک ساعت و چند دقیقه ای طول کشید و در جریان آن تعداد مان به 6/7 نفری رسیده بود!

هوا کم کم روبه تاریکی می نمود، ما در حالیکه عرق ازسروروی مان جاری بود دوباره به میزگردخانم  ها پیوستیم...قصه ها بر عکس مجلس مردان که معمولا عمومی است و همه در مورد یک موضوع صحبت می کنند، تقریبا حالت دونفره و سه نفره داشت. گفتگو بیشتر روی موضوعات مثل خانه ی نو فلان فامیل ، مسافرت و ازدواج فلان کس، تولد فرزند...و گاهی هم در مورد کلاس زبان...چند نفری هم ازمن در مورد نتایج امتحان و دانشگاه سوالاتی می کردند...بعد هم که جای شما خالی چای ، کیک و آجیل نوش جان کردیم که جوک ها و شوخی ها به چاشنی آن می افزود...

                                 

+ نوشته شده توسط زکیه هاجر در دوشنبه نهم مرداد 1385 و ساعت 21:1 |


Powered By
BLOGFA.COM