تبليغاتX
لاله ی آزاد
برگرد و برچین

این همه گرد و غبار را

از چهره ی فسرده و غمگین یار خود،

برگرد! ای صبح روشن امید،

ای ماه تابنده ی شب های تار من،

بر گرد که در این خلا و سکو ت،

دیریست که آهسته می پوسم.

برگرد که حجم ساده ی یک روز

بر دوش های بی صبرم سنگینی می کند.

روزم با انتظار به شب و شبم با دعا و نیایش

به صبح می رسد.

و انتظار ! انتظار بازگشت تو،

هر دم فسرده ترم می کند.

برگرد که هنوز می توانم در مسیر تو،

چون امواج در وزش باد،

رقص کنان، خنده زنان و پایکوبان،

بال بگشایم !

برگرد، بر گرد،

پیش از اینکه هجوم دهشتناک تنهایی،

مرا از تو برباید و

در درون وحشتناک و تاریک خود فرو برد

برگرد و برچین

این همه گرد و غبار را

+ نوشته شده توسط زکیه هاجر در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 18:55 |
سوز دلم نگفتنی است
اندوه من نهفتنی است

با کس نگویم راز خود
این رازها نگفتنی است

هر که شنفت اندوه من
گفته است، غمم فزودنی است

نعره زنم ، شکوه کنم
این آه و غم، سرودنی است

آه ای معشوقه ی دیار دل
درد دلم نهفتنی است

مردم ز فرط انتظار
این عصر تا کی ماندنی است؟

+ نوشته شده توسط زکیه هاجر در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 22:47 |
درد دلم بی انتهاست

قصه ی عشقم منتهاست

 

این روزگار کور و پیر                      

این درد های در مسیر

 

کشته اند در من روشنی

برده است از من دلبری

 

هر سو روم تاریکی ای است

این سو سو درمن روشنی است

 

زجر و الم همراه من

عشق است مسیر راه من

 

 

 

+ نوشته شده توسط زکیه هاجر در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 22:17 |
می روی با خود ببر این گوشه ی از پیکرت

من ندارم طاقت این گونه دوری کردنت

 

اشک در چشمان پر آلام من حلقه زده

رحمی یارا ! کن برون از سر هوای رفتنت

+ نوشته شده توسط زکیه هاجر در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 16:27 |
سبز پوشیده چمن،

گل به تن کرده نهال،

کودکان شاداب در بین چمن،

"تاشه تاشه" بازی می کنند

آبی گشته است آب "دوناو"!

مرد و زن در لب دوناو، دو چرخه سواری می کنند.

هوا مطبوع و لذیذ  ،

آفتاب مهربان، نقش بازی می کند!

بوی مطبوع طبیعت،

هدیه ای است زیبا، برای

آن پیر مرد روی نیمکت،

آه که آن مرد جوان!!!

از صبح تا حال، چشمچرانی می کند!

فصل های عمر ما می گذرد!

خوش به حال آن کسی که

در فصل بهارش با خود مهربانی می کند!

در تلاش و جنب و جوش است،

خنده بر لب، شوق و شادی می کند!

شوق و شادی می کند!

+ نوشته شده توسط زکیه هاجر در شنبه دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 22:15 |


Powered By
BLOGFA.COM