این همه گرد و غبار را
از چهره ی فسرده و غمگین یار خود،
برگرد! ای صبح روشن امید،
ای ماه تابنده ی شب های تار من،
بر گرد که در این خلا و سکو ت،
دیریست که آهسته می پوسم.
برگرد که حجم ساده ی یک روز
بر دوش های بی صبرم سنگینی می کند.
روزم با انتظار به شب و شبم با دعا و نیایش
به صبح می رسد.
و انتظار ! انتظار بازگشت تو،
هر دم فسرده ترم می کند.
برگرد که هنوز می توانم در مسیر تو،
چون امواج در وزش باد،
رقص کنان، خنده زنان و پایکوبان،
بال بگشایم !
برگرد، بر گرد،
پیش از اینکه هجوم دهشتناک تنهایی،
مرا از تو برباید و
در درون وحشتناک و تاریک خود فرو برد
برگرد و برچین
این همه گرد و غبار را


مسیر
می روی با خود ببر این گوشه ی از پیکرت
