تبليغاتX
لاله ی آزاد
وقتی که لحظه ی وداع مان را تصور می کنم

تمام سلول های بدنم رنجور می شوند

بدنم آنقدر داغ می شود که،

احساس هایم آتش می گیرند...

آری تو باید از پیشم بروی،

من هم باید درد هزاران زن افغانی را حس کنم

من هم باید سال ها چشم به در

منتظر لحظه ی وصال مان باشم

وصالی که فقط یک چشم  به هم زدن طول می کشد

تو از پیشم می روی و من؟ !

من استقلال را باید بیاموزم

من با رنج دوری ات باید بسازم

خوب عزیزم! رسم زندگی همین است!

من بدون تو با شوق بودن با تو زندگی خواهم کرد.

ثانیه ها را خواهم شمرد

و در وداع تو، برای لجظه های شیرین بودن با تو،

لجظه شماری خواهم کرد.

اما من از جنس سنگم !

صبور خواهم ماند

پا بر جا خواهم ایستاد !

تلاش خواهم کرد ،

تا شانه به شانه ی تو، در تکاپو باشم.

تو عشق منی، زندگی منی.

در لحظه ی وداع تو تمام بدنم رنجور می شود!

آه من بازهم ! مثل همیشه

تنهایی را تجربه خواهم کرد!

+ نوشته شده توسط زکیه هاجر در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 و ساعت 19:59 |
دلم تنگ است دلم تنگ است خدایا 

چه  زجری دردلم مانده است خدایا

 

تمام استخوان هام ناله دارد

 گویی غم در وجودم خانه دارد

 

 شب و روزم یکی گشته خدایا

غم ودرد، همدمی گشته خدایا

 

یکی همراز و همدم، خواهد این دل

یکی دلسوز و مرحم ، خواهد این دل

 

اسیر درد، و بی تابم  خدایا

ز سر تا پا به فریادم خدایا

ز سرتا پا  به فریادم خدایا 

+ نوشته شده توسط زکیه هاجر در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385 و ساعت 21:3 |

بهار آمد، بهار آمد، بهار لاله زار آمد

گل نسرین،تن رنگین،که بلبل بر چنار آمد

 

بپوشد پیرهن رنگی،همان بید سر سنگی

که چشمه خوب می خواند،در اینجا آبشار آمد

 

برقصید و بکوبید پا،در مزار لاله زارما

گذشت فصل یخ و سرمااینک رقصان، بهار آمد

 

زند چشمک گل مینا،بخواند بلبل شیدا

که یار نازنین ما به سیل گلعزار آمد

+ نوشته شده توسط زکیه هاجر در جمعه یازدهم فروردین 1385 و ساعت 15:21 |


Powered By
BLOGFA.COM