تمام سلول های بدنم رنجور می شوند
بدنم آنقدر داغ می شود که،
احساس هایم آتش می گیرند...
آری تو باید از پیشم بروی،
من هم باید درد هزاران زن افغانی را حس کنم
من هم باید سال ها چشم به در
منتظر لحظه ی وصال مان باشم
وصالی که فقط یک چشم به هم زدن طول می کشد
تو از پیشم می روی و من؟ !
من استقلال را باید بیاموزم
من با رنج دوری ات باید بسازم
خوب عزیزم! رسم زندگی همین است!
من بدون تو با شوق بودن با تو زندگی خواهم کرد.
ثانیه ها را خواهم شمرد
و در وداع تو، برای لجظه های شیرین بودن با تو،
لجظه شماری خواهم کرد.
اما من از جنس سنگم !
صبور خواهم ماند
پا بر جا خواهم ایستاد !
تلاش خواهم کرد ،
تا شانه به شانه ی تو، در تکاپو باشم.
تو عشق منی، زندگی منی.
در لحظه ی وداع تو تمام بدنم رنجور می شود!
آه من بازهم ! مثل همیشه
تنهایی را تجربه خواهم کرد!



