اشعار زیبای نادیا انجمن را می خواندم، حیفم آمد که چیزی ننویسم هر چند سر و پا کنده !! روزی که پا به هستی گذاشتم، مادرم ازشدت درد زایمان یک شبانه روز بیهوش ماند. در ده خبر پیچید که مادرم دختر زاییده و آن هم یک دختر بدقدم که باعث بیهوشی مادرش شده. ازآن روز به بعد گویی در پیشانی ام این جمله حک شد: بد قدم و بدشانس!! برادرانم که خیلی به مادر مهر می ورزیدند مرا که در قنداق کهنه ای پیچیده شده بودم درسرمای بیرون روی برف گذاشتند تا شاید از سرما جان دهم یا شبانه طعمه ی گرگان گرسنه شوم. اما، طبیعت دلش به حال من بیچاره سوخت که گریه کنم و حس پدری پدرم مرا نجات دهد. شاید هم از همان روز بود که من به برف و طبیعت اعتماد کردم ... و حالا سال هاست که این جمله ی پیشانی، بر بد شانسی زنانه ام می افزاید. مرد های خوش شانس اگر کمر به شهادت این بنده ی حقیر ببندند، دیگر حتی پدر هم نیست که آغوش پر محبت اش پناهگاه من باشد. از همان کودکی به ما یاد داده اند که اگر روزی همسری یا برادری لکه ای از روی ظلم و محبت مردانه اش روی بدن مان حکاکی کردند، دندان روی جگر بگذاریم و دم بر نیاوریم وگر نه احتمال این است که خفه شویم و به سرنوشت "نادیای" عزیز دچار گردیم که بعدا سر گلیم فاتحه ی مان هم همین مهربان ها وعزیز ها به عزا می نشینند و چند صباحی اوقات شان خلاصه"دوغ" می شوند از این که از سوراخ جیب شان چند قرانی هدر رفته است. چند صباحی هم سر تیتر اخبار ها و خبرهای داغ دفاع از حقوق زنان و حقوق بشر، همین و بس!!! ... از موضوع دور رفتیم! خلاصه ی کلام که من در سرزمینی کوه و استواری زاده شده ام و امروز به این دلیل هنوز نفس می کشم چون زندگی، آسایش، تحصیل، استقلال و آزادی را حق انسانی خود می دانم و هر گز اجازه نمی دهم که حقم به نحوی پایمال شود. من انسان هستم و حقوق یک انسان هر چه که هست شامل من هم می شود... به جای پدر، این من هستم که آزادی را در وجودم پرورش می دهم و در مقابل هر گونه ستم استوار می ایستم چرا که من فرزند کوهستان هستم و به جاست که به احترام زادگاهم هم که شده بایستم. به همه ی زنان و مادران عزیز وطنم توصیه میکنم که خودشان بر خود ظلم نکند، اگر که چنین کنند هیچ نیروی در دنیا وجود ندارد که آزادی را از آنها صلب کند چرا که خداوند متعال آزادی را از روحش در وجود ما دمیده است...

