امروز هم برف می بارد.همه جا سپید و زیباست.این هوای مرطوب و سرد و این رنگ زیبای برف، مرا به یاد زادگاهم می اندازد.به یاد ایام خوبی که هم ی ما دور هم جمع بودیم.شب هایی که به اندازه ی نیم متر وبیشتر برف می بارید.روز های که شفق ازخواب برمی خاستیم.همه با هم سر یک دستر خوان چای.نان گرم و مسکه ای تازه می خوردیم... ما بچه ها، با شوق جوراب های کهنه وپینه خورده مان را می پوشیدیم.پا در موزه، راهی مکتب می شدیم...مرد های فامیل با پارو های بزرگ چوبی شان ، می رفتند تا برف رااز پشت بام ها و راه ها جارو کنند...مادران از برگ های خشک درختان که در پاییر برا ی فصل سرما جمع کرده بودیم، تنور روشن می کردند.بوی مطبوع نان تازه و غذای چرب،در هوا می پیچید.
آن روز ها همه چیز صفای خاصی داشت.شب و روز ، فصل های سال ، غم و شادی را خوب تشخیص می دادیم.زندگی با نوع جنب و جوش همراه بود.کودکان کودکی شان را می فهمیدند.جوانان شور و شوق جوانی را درک می کردند.پیران هم در کنار فرزندان به ثمر رسیده و نوه های کنجکاو شان، احساس خوشبختی می کردند...
از پنجره نگاهی به بیرون می اندازم، هنوز برف می بارد...من، خواهرم و زن برادرم در روشنایی کلکین نشسته ایم.گل ها و پرنده های رنگارنگی با سوزن و نخ رنگی روی پارچه ی سفید، نقش می بندیم.خواهرم لطیفه می گوید.بی محابا، با صدای بلند می خندیم.مادرم که در حال جاجیم دوختن است، از پشت عینک اش نیم نگاهی به ما می اندازدو شروع به خواندن غزل ها و شعر هایی پند آموزی می کند که از کودکی وجوانی در حافظه دارد.
آه، چه روزهای شیرینی بود .و طعم نان گرم تنوری با چای تیره دم تازه هم،چقدر نشه آور بود ! شادی و قهقه در خانه موج می زد.پدر کلان کمی عصبانی می شد و نوه ها از سر و کولش شادی کنان بالامی رفتند...
امید ! امید به آینده ی بهتر و روشن تر، هر دم و هر لحظه ما را به تلاش وا می داشت.به گفته های مادر که می گفت : داشتا آید به کار، هر چه باشد، سر مار، زهر مار !! ایمان داشتیم.پارچه های کهنه را سر هم می کردیم.چیز نوی می ساختیم. قدر هر چیز جدید ی را می دانیستیم...
هیهات، که اینک هر کدام ما در گوشه ای دور از هم، و در سرزمینی ناشناس، چون غریبه های ره گم کرده، در کوچه های با حسار های بلند ،پرسه می زنیم...
یاد آن روز های خوب آزارم می دهد... پشت میز خشک کامپوتر می نشینم.صفحات پر از عکس و مطلب که هیچ گاه خالق آنها را نمی شناسم، پی هم پدیدار می شوند.به صفحه ای می رسم که هر چه را که خواسته باشیم با سرعت چند ثانیه پیدا می کند...لحظه ای می اندیشم...سپس خاطرات گم شده ام را در شط موهوم گوگل جستجو می کنم....جستجو
وین
۱۸.ژانویه.۲۰۰۶

