تبليغاتX
لاله ی آزاد
امروز هم برف می بارد.همه جا سپید و زیباست.این هوای مرطوب و سرد و این رنگ زیبای برف، مرا به یاد زادگاهم می اندازد.به یاد ایام خوبی که هم ی ما دور هم جمع بودیم.شب هایی که به اندازه ی نیم متر وبیشتر برف می بارید.روز های که شفق ازخواب برمی خاستیم.همه با هم سر یک دستر خوان چای.نان گرم و مسکه ای تازه می خوردیم... ما بچه ها، با شوق جوراب های کهنه وپینه خورده مان را می پوشیدیم.پا در موزه، راهی مکتب می شدیم...مرد های فامیل با پارو های بزرگ چوبی شان ، می رفتند تا برف رااز پشت بام ها و راه ها جارو کنند...مادران از برگ های خشک درختان که در پاییر برا ی فصل سرما جمع کرده بودیم، تنور روشن می کردند.بوی مطبوع نان تازه و غذای چرب،در هوا می پیچید.

آن روز ها همه چیز صفای خاصی داشت.شب و روز ، فصل های سال ، غم و شادی را خوب تشخیص می دادیم.زندگی با نوع جنب و جوش همراه بود.کودکان کودکی شان را می فهمیدند.جوانان شور و شوق جوانی را درک می کردند.پیران هم در کنار فرزندان به ثمر رسیده و نوه های کنجکاو شان، احساس خوشبختی می کردند...

از پنجره نگاهی به بیرون می اندازم، هنوز برف می بارد...من، خواهرم و  زن برادرم در روشنایی کلکین نشسته ایم.گل ها و پرنده های رنگارنگی با سوزن و نخ رنگی روی پارچه ی سفید، نقش می بندیم.خواهرم لطیفه می گوید.بی محابا، با صدای بلند می خندیم.مادرم که در حال جاجیم دوختن است، از پشت عینک اش نیم نگاهی به ما می اندازدو شروع به خواندن غزل ها و شعر هایی پند آموزی می کند که از کودکی وجوانی در حافظه دارد.

آه، چه روزهای شیرینی بود .و طعم نان گرم تنوری با چای تیره دم تازه هم،چقدر نشه آور بود ! شادی و قهقه در خانه موج می زد.پدر کلان کمی عصبانی می شد و نوه ها از سر و کولش شادی کنان بالامی رفتند...

امید ! امید به آینده ی بهتر و روشن تر، هر دم و هر لحظه ما را به تلاش وا می داشت.به گفته های مادر که می گفت : داشتا آید به کار، هر چه باشد، سر مار، زهر مار !! ایمان داشتیم.پارچه های کهنه را سر هم می کردیم.چیز نوی می ساختیم. قدر هر چیز جدید ی را می دانیستیم...

هیهات، که اینک هر کدام ما در گوشه ای دور از هم، و در سرزمینی ناشناس، چون غریبه های ره گم کرده، در کوچه های با حسار های بلند ،پرسه می زنیم...

یاد آن روز های خوب آزارم می دهد... پشت میز خشک کامپوتر می نشینم.صفحات پر از عکس و مطلب که هیچ گاه خالق آنها را نمی شناسم، پی هم پدیدار می شوند.به صفحه ای می رسم که هر چه را که خواسته باشیم با سرعت چند ثانیه پیدا می کند...لحظه ای می اندیشم...سپس خاطرات گم شده ام را در شط موهوم گوگل جستجو می کنم....جستجو

وین

۱۸.ژانویه.۲۰۰۶

+ نوشته شده توسط زکیه هاجر در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384 و ساعت 14:30 |
به گردن طوق مروارید دارم 

هوای خانه ی خورشید دارم    

در این بازار مه آلود غربت 

به فردا های سبز امید دارم

اتریش

۲۰۰۶

+ نوشته شده توسط زکیه هاجر در جمعه بیست و سوم دی 1384 و ساعت 17:41 |

لاله ی آزاد


من لاله ی آزادم خود رويم وخود بويم
در دشت مکان دارم هم فطرت آهويم

آبم نم باران است فارغ ز لب جويم
تنگ است محيط آنجا در باغ نمی رويم

از خون رگ خويش است گر رنگ به رخ دارم
مشاطه نمی خواهد زيبايی رخسارم

بر ساقه خود ثابت فارغ ز مدد کارم
نی در طلب يارم نی در غم اغيارم

هر صبح نسيم آيد بر قصد طواف من
آهو برگان را چشم از ديدن من روشن

سوزنده چراغستم در گوشه اين مامن
پروانه بسی دارم سر گشته به پيرامن

از جلوه ی سبز و سرخ طرح چمنی ريزم
گشته است ختن صحرا از بوی دلاويزم

خم می شوم از مستی هر لحظه و می خيزم
سر تا به قدم نازم پا تا به سر انگيزم

جوش می و مستی بين در چهره گلگونم
داغ است نشان عشق در سينه ی پر خونم

آزاده و سر مستم خو کرده به هامونم
رانده ست جنون عشق از شهر به افسونم

از سعی کسی منت بر خود نپزيرم من
قيد چمن وگلشن بر خويش نگيرم من

بر فطرت خود نازم وارسته ضميرم من
آزاده برون آيم آزاده بميرم من


شاعرعزیز افغانی ٫محمد ابراهيم صفا

+ نوشته شده توسط زکیه هاجر در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384 و ساعت 20:36 |

سكوت درانتظار

سکوتم را تو بشکن یار غمخوارم
نوایم ده که من نـــالان و گـــریانم

کنون در آستان شب منم تنها وبی یاور
شود آیــــــا کـــه باشی همــــــد م رازم

سکوت من سکوت لحظه های هجر و بی یاریست
دلم باتو ســرم با تو بیـــــا ای یــــــــــار جــــــــانانم

بیا جــــانا، جـــــهان ازظلم سنگین است
ز دست نفس شهوت ران درآزارم درآزارم

شب وروزم زهـــجر تو شود دنیای بی معنی
بگیر دستم عزیز من که من در عمق غرقابم

دو چشمانم شود روشن ز حسن روی توای یار
بیا دلبـــــر که دلتنـــــگم،قدم نه روی چشمــانم

21/11/99

+ نوشته شده توسط زکیه هاجر در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384 و ساعت 20:28 |

چهره بر تابد زمن آن یار گند مگون من 

دارد او صد شکوه ها از ناز و از افسون من

 

یار خام من نداند رمز عشوه و ناز و ادا

او نداند که بخواند عشق را ازچهره گلگون من

+ نوشته شده توسط زکیه هاجر در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384 و ساعت 20:26 |
                                         

من راز نگاهت را

ازآینه پرسیدم

چشمان نجیبت را

از دور پرستیدم

        

باران شدم وچون اشک

برعشق تو باریدم

من شمع وجودم را

به مهر تو بخشیدم

        

مثل گل نیلوفر

چشم تو بهاری شد

از پیش دلم آرام

رفتی و نفهمیدم

     

مریم حیدرزاده

+ نوشته شده توسط زکیه هاجر در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384 و ساعت 13:27 |


Powered By
BLOGFA.COM