تبليغاتX
لاله ی آزاد
 ( بهشت برین نصیبش بادا)

دوست خوب و مهربانم

حرف هایت دلنشین،

پندهای تو سراسر محتوا،

گفته های تونشان دیدگاه روشن وپاکیزه ات

****

کاش می شدبازهم،

پای صحبت های تو

درشعاع آفتاب

روی سبزی طبیعت   ـــــــــــــــــــــــ من سرا پا گوش باشم!

توبگوی قصه های دوردست

قصه ای دوستی که افتاده است دور

قصه ای خوب وطن

قصه ای آن کوهسار،

قصه ای دشت و دمن ــــــــــــــــــــــــــــمن سرا پاگوش باشم!

کاش ای کاش، بازهم ما،

بازهم ما، در کنار هم ....

می نمودیم قسمت،

خنده ها و گریه ها مان،

خنده ها و گریه ها مان...

۲.اکتبر.۲۰۰۳

+ نوشته شده توسط زکیه هاجر در جمعه بیست و هفتم آبان 1384 و ساعت 19:37 |

 

ای خاک پاک میهنم، جانم فدایت
اینک وجودخاکی من هم برایت

سرشارم ازعشق وصالت، هرصباحی
جانا! چه خوب است، می رود آن شامگاهی

آیم به کوه و دشت وصحرا ودمن ها
خوانم، سرایم شعر، در بین چمن ها

ای پاک! ای سرشارازمهرومحبت
بگشا بغل، با عشق می آیم به سویت

من عشق ورزم، بر ذره ذره خاک افغان
افغانستان! ای سرزمین پاک خوبان

من دُخت افغا ن زاده ی آن کوهسارم
بیمت مبادا در رهت من جان سپارم

خون غیرت در رگم هروقت جاری است
دست هایم پینه بسته ازآبیاری است

آباد بنمایم تورا با دست هایم
خوانم به یاری، آشنا ودوست هایم

اینک جوانان وطن گردهم آیید
گاه تلاش است، شیر مردان! صف بیارید

ما شیر ژیان فرزندافغان، فرزندافغان
ما همه یک تن، باعهد و پیمان

گاه تلاش است، گرد هم آییم، گردهم آییم
باهم بسازیم با هم بسوزیم با هم بسوزیم
۲۵ـ۰۴ـ۲۰۰۲

+ نوشته شده توسط زکیه هاجر در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384 و ساعت 19:25 |
یکی دارد نگاه مست و دلکش
یکی لبخند شیرین وملیحی
یکی خوش لحن و خوش آواز و خوشخو
یکی قد رسا ودلکش انداز
یکی را چهره ای است معصوم و جذاب
یکی دارد تمام حسن و نیکی
......
ندارد یار من زینها یکی را
ندانم دل چرا در دام او شد!
...
+ نوشته شده توسط زکیه هاجر در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384 و ساعت 19:25 |

بازهم برف باریده است. همه جا سپید، همه جازیبا! روی شاخه های درختان، روی جاده، روی بام شیب دار خانه ها، روی سیم های برق، روی برآمده پنجره خانه ما هم... دیروز، دیشب وامروزصبح، مثل اینکه گل های پنبه در هوای دلگیر "وین" پریشان شده باشند، برف می آمد.

صبح، اوایل ساعت"9" وقتی ازخانه خارج شدم، هنوزپیاده روهاجارونشده بودند. پاهایم درنرمی برف سپید تاساق فرومی رفت. احساس عجیبی به من دست می داد. به یاد روزهای می افتادم که، پاهایم در"چیر برف" درون کفش های نازک و کهنه ام، ازشدت سرما بی حس می شدند. دست های ظریف کودکانه ام، دور دسته ی سطل آب می چسبیدند ولی من همچنان تلو تلو خوران، سعی می کردم که تند وتند تر قدم بر دارم و خودم را کنار"تنور" گرم خانه برسانم. آنگاه مادرم، دست هایم را در دست های پرتلاش و پینه خورده اش، محکم بگیرد، سپس با گرمی نفسش آنهارا گرم کند. در حالیکه شجاعت، صبر و همت ازچشمان جذابش نمایان بود، به من بگوید که: " دخترم! آلی توغل استه... بعدازو هواگرمتر موشه" .... من لحظه ای بعد، بدون اینکه خاطره ی سرمای بیرون را در ذهنم بپروانم، مقابل روشنایی پنجره خانه می نشستم و تند، تند سوزن می زدم...

برف احساس لطیفی را به من هدیه می کند. دوست دارم که همچنان پاکیزه و سپید بماند. کسی روی پاکیزگی آن راه نرود. کسی زیبایی دلپذیر آن را لکه دار نکند...! دوست دارم برف را. دوست دارم این طبیعت دل انگیز زمستانی را !

 

+ نوشته شده توسط زکیه هاجر در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384 و ساعت 19:23 |


Powered By
BLOGFA.COM