تبليغاتX
لاله ی آزاد

تو را در باغ و بوستان و چمنزاران جستجو کردم

نشستم بر لب جوی و به احترامت وضو کردم

 

همان وقتی که تنهایی هجوم آورد و دلتنگی

مرا در برگرفت یکدم، تو را من آرزو کردم

 

اسیر رنگ وبوی تو گرفتارم به دو گیسوی خوشبویت

سحرگاهان نسیم صبحگاهی را به امید تو بو کردم

 

به امیدی که برگردی، لبت را بر لبم مانی

مرا ازاین قفس آزاد بنمایی تورا یا عشق جادو کردم

 

منم آن شهره ی آفاق که از عشقت چو مجنونم

برای دیدن رویت زلیخا وار صد هیاهو کردم

 

+ نوشته شده توسط زکیه هاجر در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 و ساعت 14:28 |

 من آهنگ سفر دارم کجایی دلبر خوشخو

ببندم رخت و پختم را از این شهر پر از جادو



تورا می جویم و هردم نیابم رد پایت را

که برمویت بیاویزم هزاران سنبل خوشبو



تو ای محبوب زیبایم که هردم می رمی از من

نمی دانی که می جویم تو را در چشم هر آهو



بیا روشن نما این کلبه ی خاکی یارت را

که تاآکنده گردد خانه ازعطر گل شب بو

+ نوشته شده توسط زکیه هاجر در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 18:6 |
در میان سبزه ها می جویم ای یار  تورا

تو کجایی دلبر جانی که  می پویم صد بار تورا

 

عشق تو درکنج دلم هر لحظه خانه می  کند

لحظه ای بنما  که بسوزانم زین عشق دلدار تو را

 

در عذابم زین همه هجرت دلبر افسونگرم

تو بیایی که بگیرم دربر یار جفا کار تورا

 

 

+ نوشته شده توسط زکیه هاجر در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 20:26 |

کبوتر در خیالم خانه کرده است

  عزیزم عشق تو دیوانه کرده است

 

  سحرگاهان که از بوی تو من بیدار می گردم

   دو چشمانت مرا پروانه کرده است

 

  تو چون رفتی دلم با تو کشد پر

   خیال تو مرا با دیگران بیگانه کرده است

 

بیا جانا دمی همساز من شو

که در این دل بسی غم خانه کرده است

 

+ نوشته شده توسط زکیه هاجر در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت 13:44 |
بهار آمد کجایی یار جانی

که بی تو تلخ تلخ است زندگانی

 

چمن پوشیده است پیراهن سبز

کجایی سبز پوش جاودانی

 

چه بی تو این بهار بی رنگ و بی بوست

دمی ده رنگ و بویی آشنایی

 

زهجرت شعله در جانم فزون است

ولی بی تو ندارم روشنایی

 

بیا مست بهاران باشیم هر دو

مرا در بر بگیر با مهربانی

+ نوشته شده توسط زکیه هاجر در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت 11:52 |

خرابم می کند هر دم نگاه مست تو جانا

تو جاری می شوی در رگ رگ احساس من، تنها

 

مرا آتش بزن در شعله های چشم مست خود

مرا با خود ببر آرام از این کوه و از این صحرا

 

چه شیرین حا لتی دارد لبانم بر لبان تو

همیشه گرم می پیچم دراین سودا دراین رویا

 

سحرگاهان چو در آغوش تو بیدار می گردم

چو بلبل می سرایم وصف چشمان ترا شبها

 

بیا یار عزیز من تو قند و عندلیب من

که تا در بر بگیرم من تو را امروز تا فردا

زکیه

+ نوشته شده توسط زکیه هاجر در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت 21:25 |
عزیزم ،

وقتی قلبم را می شکنی تمام وجودم می شکند. می دانم که مرا مقصر حالت های ناخوش ات می دانی و می دانم که مرا چون عذاب بزرگی می دانی که بر زندگی ات چیره شده است. تو فکرمی کنی که از دست من راهی فراری نداری و هر جا که خواهی بروی من چون سایه ی وحشتناک دنبالت می کنم. اما من مجبورم ، در دام عشق تو سخت گرفتارم. تو را با تمام وجود دوست دارم و می خواهم هر جا که هستی در کنارت و در آغوش ات باشم... گناه من همین دوست داشتن است و بس !! ولی تو مرا مثل سایه ی دهشتناک می بینی، من نباید خواهان دوستی تو باشم، باید آزاد ات بگذارم و اجازه بدهم که خودت باشی من هیچگاه در صدد این نبودم که مجبور ات کنم که دوست ام بداری و همراه و همرازم باشی، آری عشق در آزادی است که پایدار می شود و زنده می ماند. .. دلم سخت تنگ می شود و اشک وعقده امانم نمی دهد وقتی دلسردی و بی مهری تو را می بینم. کاملا می شکنم وقتی تردم می کنی و از من می رمی . آه من چقدر شکننده ام. درست مثل شیشه و چقدر نازک دلم درست مثل گل. کاش که در مقابل این همه دلسردی تو من توان ایستادن و مقاومت می داشتم. وجودم شکسته و دلم غمناک نمی شد. اما نه من نازک و شکننده ام. دیگر طاقت این همه بی مهری و بی میلی ات را ندارم. می خواهم از ته دل فریاد بزنم که دوستت دارم و در هر شرایطی با تو و درکنار تو هستم . می خواهم بدانی که هیچ وقت تنهایت نمی گذارم همیشه خواطر خواهت خواهم ماند و تورا نه چون سایه ی هولناک بلکه مثل یار و همدم همراهی خواهم کرد. کاش می شد که دید ات را نسبت به من عوض کنی  ، کمی با من مهربان تر شوی و این عشق و محبت جاودانی را در چهره ی پر از اندوهم ببینی. .. خداوندا ترد شدن خیلی سخت است. به من توانایی مقاومت و پایداری بده به من نیروی عنایت کن که به عشق و محبتم نسبت به او ادامه بدهم و در مقابل سردی ها  و بی تفاوتی های او تسلیم نشوم .

عزیزم،

 مرا ببخش که نمی توانم از دوست داشتنم نسبت به تو بکاهم . مرا ببخش که باوجود همه ی بی اعتنایی هایت باز به سوی تو می آیم و خودم را نثار تو می کنم . دلم و خودم شکننده ام . عزیزم بیشتر ازاین مرا نشکن که سخت مجبورم و هیچگاه ذره ای از محبتم نسبت به تو کم نخواهد شد. من هر لحظه و هر ثانیه به فکر ودر حال پرواز به سوی تو هستم . خواهش می کنم برای یک بار هم که شده این شور و اشتیاق مرا بپذیر و بگذار خودم را در آغوش پر مهرت بیندازم و زار زار گریه کنم. جون دوستت دارم !!

 با تمام اشک هایم.

 زکیه ی تو

+ نوشته شده توسط زکیه هاجر در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 و ساعت 18:27 |

سلام دوستان خوب . چند روزی بود که هر چه تقلا می کردم که چیزی بنویسم نمی شد که نمی شد گویا ذهنم به نحوی پریشان و بسته بود. تا اینکه امروز بالخره بعد از سعی زیاد به یمن سال نو نوشته ی زیرین جان گرفت و نوشته شد که آن را هدیه ی سال نو تقدیم شما عزیزان می کنم.

 

 

چو بلبل بر لب بامت غزل خوان می شوم هردم

گل سرخم که بایادت پریشان می شوم هردم

 

 نسیم عطر گیسویت معطر می کند جانم

ازین با تو نشستن ها بهاران می شوم هردم

 

 تورا حس می کنم دررگ رگ من میشوی جاری

و من سرشار از الطاف باران میشوم هردم

 

صدایت می نوازد خستگی های مرااما

 گرفتارغم و اندوهی هجران میشوم هردم

 

قناری غزل خوانم بخوان آیات باران را

 ببوس این گونه هایم را که بریان می شوم هردم
+ نوشته شده توسط زکیه هاجر در سه شنبه یازدهم دی 1386 و ساعت 20:25 |

من ازرکود و رخوت این شهر بیزارم

ازین سکوت تلخ خود شعر و ترانه می بارم

پناهگاه و زادگاهم شعر است و من خودرا

درین بهشت چو کودکی نوباوه می انگارم

کبوتران ز شور من نغمه خوان و بی تابند

جهان من جدا زاین شهر است، می پندارم

منم پرنده ی که هیچ درقفس نمی گنجم

به مثل لاله های دشت گلگون است رخسارم

صلابتم صلابت بلند کوه بابا است

من از رکود و رخوت این شهر بی زارم

زکیه هاجر

12.12.2007

وین

+ نوشته شده توسط زکیه هاجر در جمعه سی ام آذر 1386 و ساعت 19:29 |
در درونم آتش و غوغا به پاست                   

این همه زجر و الم تا کی به جاست ؟

                                                      

التیام درد هایم چیست چیست؟

درد و رنج و شکوه را هم انتهاست

 

باز می سوزم و می سازم و لی

این همه سوز و تپش را ره کجاست

 

همچو مرغی در قفس بند و اسیر

کی ز دست پیر صیادم رهاست

 

من سزاوار اسیری نیستم

تا به کی این دشنه و دل آشناست؟

 

+ نوشته شده توسط زکیه هاجر در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 و ساعت 22:38 |